باقرى بيدهندى
258
گنج حكمت ( احاديث منظوم ) ( فارسى )
همه در شادى و عيش و تنعم * بد آن گلشن چو بلبل در ترنم چه گلشن منظر زيباى دلبر * در آنجا خار گل خاشاك عنبر چه گلشن ز انعكاس طلعت يار * هزاران باغ گل در هر سر خار خوشا آنان كه با دلهاى مسرور * نشينند اندر آن گلزار پر نور خوش آن آزاد مردان كز نكوئى * بهشتى گشته جانهاشان تو گوئى خوش آن ارواح پاك عرش پرواز * در آن باغ بخرد نغمه پرداز بگلزار حيات جاودانى * چو گل ليك ايمن از باد خزانى نشسته روبروى يك دگر شاد * ز هر رنج و غم و انديشه آزاد و هم و النّار كم قد رآها فهم فيها معذّبون ترجمه : و يقينشان بدوزخ چنان كه پندارى در آن معذب بوده و مدتى شكنجه كشيدهاند . هم آنان را تو گوئى ز آتش عشق * بطور دل فروزان تابش عشق عيان گرديده دوزخ ز اشتياقش * چه دوزخ ؟ دوزخ دار الفراقش جهنمشان فراق آتش افروز * زند شعله بر آن دلهاى پر سوز جهنم پارسايان را فراقت * زفيرش شعلههاى اشتياقست شرار شوق چون آتش فروزد * دل پرهيزكاران را بسوزد و گر نه شعله دوزخ شود سرد * بر آن عاشق كه سوزد از غم و درد ز آهن كز فراق يار خيزد * هزاران سال دوزخ ميگريزد بدوزخ اهل عصيان در عذابند * كه چون حيوان به كار خورد و خوابند تو را گرديدهء جان باز بودى * به گوشت ز آن جهان آواز بودى ز دود آه مظلومان در اين دار * شرار دوزخى بودت پديدار چو شعله خشم و كين بينى ندانى * كه هست اين شعله دوزخ را نشانى